مادر

مادر


3.jpg


یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر...

آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.

کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:

این زخمها را دوست دارم ،
اینها خراشهای عشق مادرم هستند.

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 12:10 توسط آریان|

جوانی‌هایت را

 با بچگی‌هایم پیر کردم ...

مرا به موی سپیدت ببخش مادر !!!

مرا به موی سپیدت ببخش پدر !!!

برچسبها: مادر
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 15:52 توسط آریان|

 

مادر است چشم و چـــــراغ زندگی

مادر است سرچشــــــمه آزادگی

 

مادر است تصویر عشق و عاشقان

مادر است نقـــــــــش بلند جاودان

 

مادر است مقصــود هست و بود ما

مادر است بالاترین موجــــــــودِ ما

 

مادر است آمـــــــــــــوزگار معرفت

مادر است یک عالمـــی از محبت

 

مادر است در مهــــــربانی بی مثل

مادر است مهــر و وفایش یک بغل

 

مادر است خورشید در کون و مکان

مادر است بی جـــوره در دور زمان

 

مادر است زن، مادر است حـور خدا

مادر است آییـــــــــــنه ی نور خدا

 

مادر است یک ساحــــل سبز نجات

مادر است سرچشمه ی آب حیات

 

مادر است آری خــــــــداوند بهشت

مادر است آینــــده ساز سرنوشت


برچسبها: مادر , مادر دوستت دارم
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 8:1 توسط آریان|

اي مهربان ترين فرشته كاش بودي
مرا در آغوش مي گرفتي
من به دستان گرم تو محتاجم
.بدون حضور تو اي مادر
درياي مواج پا بسته مردابم.
در يك شب به ياد ماندني
كه به جاي باران ستاره
بر زمين مي بارد به خوابم بيا!
كاش اتاق كوچكم پر از عطر خوش تو ش

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 7:56 توسط آریان|

دختر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.

این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
دختر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.

ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.


اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟


دختر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.


پس از چندی قدم زدن دختر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟


آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند...

مادر با شنیدن این جملات زیبا از زبان کودکش متحیر ماند وبه فکرفرو رفت...
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 7:26 توسط آریان|

کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید : (( می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟))
خداوند پاسخ داد : ((‌از میان تعداد بسیار فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ایم . او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد . ))

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه !!!!

اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخندی زد ، فـــرشـــتــــه ات برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد ، و تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی شد
کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند ، وقتی زبان آنها را نمی دانم ؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت : فــــرشــــتـــه تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمنه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی .
کودک با ناراحتی گفت : وقتی که می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم ؟
اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت (( فــــرشــــتــــه ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی ))

کودک سرش را برگرداند ، شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند ، چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟

فــــــرشــــــتــــــه ات از تو محافظت خواهد کرد ،‌حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود .
خداوند لبخند زد و گفت : فـــــــرشــــتــــه ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت ، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود .
و در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می شود . کودک دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سئوال دیگر از خداوند پرسید :
خدایا من باید همین حالا بروم ، لطفاً نام فـــــرشــــتــــه ات را به من بگو ؛
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد : (( نام فــــــرشـــتـــه اهمیتی ندارد و به راحتی می توانی او را مـــــــــــادر صدا کنی )

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 22:29 توسط آریان|

عکسهای دیدنی از کودکان

عکس های زیبا و دیدنی از کوچولو های زیبا و بامزه که هر پدر و مادر آرزوی داشتن چنین فرشته ی زیبا را برای مستحکم کردن کانون خانواده خود دارد که امید است از این تصاویر زیبا و دیدنی نهایت لذت و استفاده را ببرید.

عکسهای دیدنی از کودکانعکسهای دیدنی از کودکان

برای دیدن بقیه به ادامه مطلب بروید


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 21:16 توسط آریان|

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود
مـــــــادرم

مادر تنها کسی است که میتوانی تمام فریادهایت را بر سرش بکشی و مطمئن باشی که هرگز انتقام نمی گیرد



برچسبها: مادر
نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 21:5 توسط آریان|


مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران
مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد.دوستت دارم
نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 20:56 توسط آریان|


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 20:52 توسط آریان|

شعر بسیار زیبا برای مادر . تقدیم به تمام مادران عزیز .

یاد دارم کودکی بودم خرد
با صدای گرم مادر
هر صبحدم
در میان بستری نرم و تمیز
می گشودم چشم بر نور سفید
می گشودم دل بر نور امید
یاد دارم سفره خانه ما
بوی سنت می داد
داخل خانه ما
جلوه ای زیبا داشت
از زن ایرانی
جلوه ای از یک شمع
ذره ذره می سوخت
و نداشت پرو ایی
که به آخر برسد
کودکم هوش بدار
قبر مادر اینجاست
جای مادر خالیست
دل من تنگ شده
مادرم دیگر نیست

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 19:27 توسط آریان|

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

مادر دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 19:23 توسط آریان|

کیست که هر روز به زندگی شادی می بخشد؟

کیست که به هر نحو شور وشادی می آفریند؟

کیست که دلنشین ترین حرفها را بر زبان می آورد؟

او همانا مادر است

کیست که قوه ی درک دارد وهمیشه گوش فرا می دهد؟

کیست یاری مان می کند اشک های

جاری بر گونه هایمان را پاک کنیم؟

کیست که لحظه به لحظه دوست داشتنی تر می شود؟

او همانا مادر است

کیست که یاری دهنده وراهنمای ماست؟

کیست که همیشه مغرورانه نظاره مان می کند؟

کیست  که هر چه رخ دهد،در کنار ماست؟

او همانا مادراست

کیست که هر شب از او تجلیل می کنیم؟

کیست که به خودی خود همچون ملکه هاست؟

کیست که چراغ راه فرزندانش است؟

اوهمانا مادر است

مادر دوستت دارم

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 19:17 توسط آریان|

http://www.up.shadifun.com/images/njdzjx4ghf1wkj0ncssv.jpg

مادر من مادر من            تو یاری و یاور من

مادر چه مهربونه             درد منو  می‌دونه

بی عذرو بی‌بهونه          قصه برام می‌خونه

مادر من مادر من            تو یاری و یاور من

مادر مهربونم                 قدر تو رو می‌دونم

تو با منی همیشه         من برگم و تو ریشه

مادر من مادر من            تو یاری و یاور من


دانلود

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 15:24 توسط آریان|

http://upload.tehran98.com/images/q2zlpnw303mfkge3v5.jpg

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 14:29 توسط آریان|

نمایی از فیلم به یاد ماندنی مادر اثر زنده یاد علی حاتمی 

ما برای «مادر» همیشه بچه‌ایم!
و او همیشه نگران ما!
چه در «حیاط» باشد؛ 
چه در «حیات» نباشد!!

منبع گروه کوهنوردی پرواز

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 13:39 توسط آریان|



      قالب ساز آنلاين